الحاد مدرن یا فطرت خاموش؛ تأملی در ایمان انسان امروز
پایگاه خبری تحلیلی فرقه نیوز: مسئله خدا در جهان معاصر دیگر صرفاً یک بحث فلسفی یا کلامی نیست، بلکه به یکی از بنیادیترین پرسشهای وجودی انسان امروز تبدیل شده است؛ انسانی که نه به انکار ساده خدا قانع است و نه به ایمان موروثی و بیپرسش. در چنین فضایی، بسیاری از صورتهای الحاد جدید نه از سر لجاجت، بلکه از دل پرسشگری، رنج و بیگانگی انسان با جهان و با خویشتن برخاستهاند.
از یکسو، انسان معاصر بیش از هر زمان دیگری از عقل و استدلال سخن میگوید و خواهان «اثبات» خداست، و از سوی دیگر، با نوعی تهیشدگی معنوی روبهروست که نشان میدهد صرف برهان، پاسخگوی انتظار او از ایمان نیست. اینجاست که پرسش از «فطرت» دوباره معنا پیدا میکند: آیا خداشناسی ریشه در ساحت عمیق وجود انسان دارد؟ و اگر چنین است، چرا این فطرت امروز تا این حد خاموش یا نادیده گرفته شده است؟
اندیشه امام علی(ع)، بهویژه در نهجالبلاغه، خداشناسی را نه صرفاً برآمده از استدلالهای ذهنی، بلکه پیوندخورده با فطرت، زیست اخلاقی و تجربه وجودی انسان میبیند. بازخوانی این نگاه میتواند افقی تازه برای گفتوگو با انسان شکاک، معترض و جستوجوگر امروز بگشاید؛ انسانی که شاید پیش از نیاز به اثبات خدا، نیازمند بازیافتن نسبت خود با فطرت خویش است.
به مناسبت ولادت امیرالمؤمنین(ع) و پاسداشت مقام علمی و یقینی ایشان به سراغ محمد محمدرضایی، پژوهشگر، استاد فلسفه و دین و همچنین نویسنده کتاب «خدا از نگاه امام علی(ع)» رفتیم تا پیرامون همین موضوع گفتوگو کند. مشروح این گفتوگو را در ادامه میخوانیم:
استاد در آغاز گفتوگو بفرمایید، آیا مسئله ایمان به خدا در زمانه ما، بیش از آنکه یک مسئله معرفتی و ناظر به شناخت ذهنی باشد، مسئلهای وجودی است که با زیستِ انسان امروز پیوند دارد؟
در پاسخ به پرسش شما باید عرض کنم که مسئله ایمان به خدا، هم جنبه معرفتی دارد و هم جنبه وجودی؛ این دو از هم قابل انفکاک نیستند. برای روشنتر شدن این نکته، به تعابیری از امیرالمؤمنین علیهالسلام اشاره میکنم. حضرت میفرمایند: «معرفةُ اللهِ سبحانه أعلی المعارف»؛ یعنی شناخت خدای متعال، والاترین و عالیترین نوع معرفت است. پس معرفت خداوند، در اوج ساحت معرفت انسانی قرار میگیرد.
اما در کنار این بُعد معرفتی، حضرت در بیانی دیگر به بُعد وجودی ایمان اشاره میکنند؛ آنجا که میفرمایند: «التوحید حیاةُ النَّفس»؛ توحید، حیاتِ نفس است. یعنی جان آدمی با توحید زنده است. اگر نفس انسان با توحید عجین نباشد و آن را نپذیرد، در واقع با نفسی مرده مواجهایم. پس ایمان به خدا، صرفاً یک امر ذهنی و دانشی نیست، بلکه مستقیماً با حیات و زیست انسان گره خورده است.
از همینروست که تمام انبیای الهی، در اصل برای تذکر فطرت آمدهاند. امیرالمؤمنین علیهالسلام در نهجالبلاغه میفرمایند: خداوند پیامبرانش را پیاپی در میان مردم برانگیخت تا از آنان بخواهند «حقِ میثاق فطرت» را ادا کنند، نعمتهای فراموششده را به یادشان بیاورند، حجت را بر آنان تمام کنند و «گنجینههای پنهان خرد» را برایشان آشکار سازند. وظیفه پیامبران، بیدار کردن همین استعدادهای درونی انسان است.
قرآن کریم نیز تصریح میکند: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا»؛ فطرت الهی با خلقت انسان عجین شده و امری تغییرناپذیر است.
در تعبیر دیگری، امیرالمؤمنین علیهالسلام عرضه میدارند: «اللهم خلقتَ القلوبَ علی إرادتک و العقولَ علی معرفتک»؛ خدایا، دلها را بر محبت و اراده خود آفریدی و عقلها را بر معرفت خود سرشتی. یعنی هم در قلب و جان انسان، محبت الهی نهاده شده و هم در عقل او، استعداد معرفت به خدا.
بر این اساس، مباحث معرفتی نقش مهمی در احیای فطرت انسانی دارند؛ این معرفتها کمک میکنند جان انسان زنده شود و آنچه در نهاد اوست، فعلیت پیدا کند. بنابراین، به نظر میرسد که ایمان به خدا در روزگار ما، هم یک مسئله معرفتی است و هم یک مسئله وجودی؛ و اتفاقاً فهم درست آن، در گرو جمع میان این دوست.
آیا این معرفت به خدا یا خداشناسی ریشه در وجود انسان دارد؟ اگر چنین است، چرا این فطرت گاهی خاموش یا نادیده گرفته میشود؟ و در واقع چه چیزی سبب این الحاد مدرن شده که بشر امروز ممکن است گرفتار آن باشد؟
انسانها ذاتاً الهی هستند و محبت به خدا در وجودشان عجین شده است. اجازه بدهید یک مثال بزنم. شما فرزندی را در نظر بگیرید که پدر و مادر دارد، اما پدر و مادر خودش را گم کرده است. بعضیها برای آرامکردن او، مدتی اسباببازی در اختیارش قرار میدهند و او را مشغول میکنند، اما همین که کمی بیدار شد و از آن مرحله گذشت، دوباره سراغ پدر و مادر خودش را میگیرد.
ما انسانها هم با وجود خدا و با محبت خدا عجین هستیم. مگر میشود انسان واقعاً بگوید: «انا ربکم الاعلی»؟ ما موجودات فقیری هستیم، عمر محدودی داریم، مدتی به این دنیا آمدهایم و بعد از مدتی هم از این دنیا میرویم. نه حیاتمان دست خودمان است، نه علممان دست خودمان است. هر لحظه ممکن است حیات ما آسیب ببیند، هر لحظه ممکن است علم ما آسیب ببیند. اگر سر ما به جایی بخورد، ممکن است گرفتار فراموشی شویم و حتی مسائل علمی را هم از یاد ببریم. قدرتمان هم همینطور است؛ یک بیماری ممکن است به ما یاد بدهد که حتی نتوانیم یک چیز سبک را از زمین برداریم یا آن را نگه داریم.
حالا یک موجودی که هیچ چیزش دست خودش نیست و اینقدر ضعیف است، بیاید بگوید من غنی هستم، من خودکفا هستم! اگر خودکفا هستی، ای انسان، به خودت عمر جاودانه بده، از بیماری جلوگیری کن، از مشکلاتت جلوگیری کن، از این ناتوانی خودت جلوگیری کن. وقتی خودت را نمیتوانی از اینها حفظ کنی، این ادعا چه معنایی دارد؟
قرآن در این باره میفرماید: «یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله والله هو الغنی»؛ ای مردم، شما فقیر و نیازمند به خدا هستید و خداوند بینیاز است.حالا الحاد یعنی چه؟ یعنی اینکه انسان بگوید ما احتیاجی به خدا نداریم. ممکن است انسانها برحسب شرایط زندگیشان، بر اساس مشکلاتی که دارند، مشکلات خانوادگی، نوع تربیت خانوادگی یا محیطی که در آن زندگی میکنند، دچار غفلت شوند. اصلاً یکی از وظایف پیامبران هم همین بوده است. قرآن میگوید: «فذکر انما انت مذکر»؛ ای پیامبر، تذکر بده. پیامبران تذکر میدهند تا انسانها ببینند چگونه آفریده شدهاند و این مخلوقات چگونه آفریده شدهاند. لذا امیرالمؤمنین یک تعبیر بسیار عمیقی دارند و میفرمایند: من تعجب میکنم از کسانی که مخلوقات الهی را میبینند، اما به خالق توجه ندارند.
امیرالمؤمنین که الگوی بشریت و مورد عنایت حق تعالی و وصی پیامبر است، میفرماید: «ما رأیتُ شیئاً الا و رأیتُ الله قبله و معه و بعده»؛ من هیچ چیزی را نمیبینم مگر آنکه قبل از آن خدا را میبینم، با آن خدا را میبینم و بعد از آن هم خدا را میبینم. این یک حیات عارفانه است. حضرت میفرماید: من با فطرت توحیدی و مسلمان زاده شدم؛ فطرت من با خداست.
اما امروزه بشر، براساس پرداختن به لذتهای نازلتر و غافل شدن از لذتهای برتر، دچار فراموشی و غفلت شده است. ما شبیه همان دوران جاهلیت شدهایم؛ آن زمان بتها را میپرستیدند و میگفتند اینها باعث عزت ما میشوند، باعث پیروزی ما میشوند؛ در حالی که آنها نمیتوانستند حتی زیان را از خودشان برطرف کنند.
امروز هم جهان مدرن با پیشرفت تکنولوژی و علم، دچار «جاهلیت مدرن» شده است. برخی معتقدند این عناصر بیجانِ طبیعت ـ که نه شعور دارند، نه درک و نه علم دارند ـ خالق ما هستند، بعد هم چند تا اصطلاح علمی رویش میگذارند؛ مثل نظریه تکامل، جهش یا تصادف. در حالی که اینها تعابیری هستند که انسان را از حقیقت غافل میکنند.
انسان وقتی در شرایطی قرار میگیرد که میفهمد این عوامل نمیتوانند نیاز او را برطرف کنند، ضعف خودش آشکار میشود. ما واقعاً ضعیف هستیم. در شرایط بحرانی، این ضعف بیشتر نمایان میشود. قرآن نقل میکند کسی که در دریا در حال غرقشدن بود، گفت: من به خدای موسی ایمان آوردم، ولی آنجا دیگر فایدهای نداشت.
پس این الحاد مدرن، درواقع همان جاهلیت مدرن است؛ غفلت از جان انسان و از آن حقیقت آفریدگاری که همه عالم به دست اوست. انسانها گمان میکنند یک مشت عناصر بیجان که اطراف ما هستند، خالق ما هستند.
شما چشم و اعضای بدن انسان را نگاه کنید. میدانید حدود ۷.۲ تریلیون سلول در بدن ما وجود دارد. بعضی مربوط به قلب است، برخی مربوط به گوارش، کبد و دیگر اعضا. اینها چگونه دارند کار خودشان را انجام میدهند؟ قلب که یک تکه گوشت است، ببینید صد سال چگونه بدون وقفه کار میکند و خونرسانی به کل بدن را انجام میدهد. کلیه چه میکند؟ اینها مگر میشود تصادفی باشد؟ به تعبیر امیرالمؤمنین، خداوند پیامبرانش را فرستاد تا متذکر شوند؛ تا این فطرتی را که انسانها فراموش کردهاند، دوباره به یادشان بیاورند. تا بدانند آن چیزی که غنی و حمید است، نه این عناصر بیجان است و نه خود ما؛ بلکه آفریدگاری است که همه عالم به دست اوست.
با توجه به تعابیری که حضرت امیرالمؤمنین(علیهالسلام) در باب معرفتشناسی به آنها اشاره میکنند، میخواستم بپرسم که با توجه به تحقیقات جنابعالی، معرفتشناسی در باب خداوند بیشتر «تعریفپذیر» است یا «تعریفگریز»؟ بهعبارت دیگر، آیا میتوان برای شناخت خدا تعریفی ارائه داد یا اساساً این حقیقت از تعریف میگریزد؟ و آیا هدف پژوهش شما هم در این زمینه، نهجالبلاغه بوده است؟
درست است که خداوند یک حقیقت است و همانطور که عرض کردم «توحید، حیاتِ نفس» است. از سوی دیگر، حضرت امیر علیهالسلام در تعبیر دیگری میفرمایند: «اولُ الدین معرفته»؛ آغاز دین، معرفت خداست. این معرفت با توحید عجین است. در تعابیر مختلفی که حضرت دارند، بهخوبی این مسئله روشن میشود. من در کتاب «خدا از نگاه امام علی (ع)» حدود هشت برهان را از فرمایشات حضرت استخراج کردهام. اینها همان براهین نظری بر وجود خداوند هستند که خود امیرالمؤمنین علیهالسلام مطرح میکنند.
اما نکته مهم این است که این براهین نظری، در نهایت، حکایت از یک امر فطری دارند. یعنی حقایق دین نه معرفتگریز هستند و نه بینسبت با معرفت؛ بلکه همسنخ معرفتاند و همسنخ وجود. این حقیقتِ وجودی را ما میتوانیم به شناخت درآوریم و به فهم نزدیک کنیم.
همه تعابیری که خداوند در قرآن بیان کرده — اینکه خداوند «عالم» است، «قدیر» است — همه حکایت از همان حقیقت هستی و حقیقت آفریدگار دارد. اینها با هم لازم و ملزوماند، نه متقابل و متعارض.
برای توضیح سادهتر، مثالی عرض میکنم. ما یک حقیقتی به نام «نفس» داریم. میدانیم که «من» هستم. حالا میتوانیم از همین «من»، تجلیات معرفتی بگیریم؛ میگوییم من اراده کردهام، من تصور کردهام، من تمایل دارم، من چنین چیزی را درک کردهام. اینها در حوزه عقل نظری، عقل عملی، مراتب قلبی انسان و حتی شهود انسانی ظهور پیدا میکند. همه اینها نمودهای همان «من» است.
خداوند هم همینطور است؛ یک حقیقت است. درست است که ما نمیتوانیم به «کنه» و حق معرفت خداوند دست پیدا کنیم، اما به اندازه فهم و گنجایش خودمان میتوانیم او را بشناسیم و با او ارتباط برقرار کنیم. نماز، ارتباط با خداست؛ ما با خدا سخن میگوییم، از او میخواهیم، او را به صفاتش میخوانیم: ای خدای رحمان و رحیم، ای ربالعالمین، ما را هدایت کن، به ما کمک کن، از تو مدد میجویم. به نظر من، معرفت خدا هم از سنخ معرفت است و هم حقیقتی شهودی دارد. این دو لازم و ملزوم یکدیگرند و هیچ منافاتی با هم ندارند.
در بخش اول کتاب، بحث را با فطرت آغاز کردهاید. با توجه به اینکه حضرت خداشناسی را امری فطری میدانند، رابطه فطرت با استدلال و برهان در معرفت خداوند چگونه تبیین میشود؟
بله، فرمایشات حضرت امیر علیهالسلام هم در نهجالبلاغه آمده و هم در سایر سخنان ایشان که در کتابهای دیگر وجود دارد. من هم در بخش اول کتاب، همانطور که اشاره کردید، بحث را با فطرت آغاز کردهام. حضرت خداشناسی را یک امر فطری میدانند و در عین حال، نتیجه استدلال و برهان هم میدانند.
اولاً خداشناسی امر فطری است. حضرت در تعبیری ذیل آیه قرآن «التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله» میفرمایند: «اللهم خلقت القلوب علی إرادتک، و العقول علی معرفتک»؛ خدایا، دلها را بر محبت و اراده خودت آفریدی و عقلها را بر معرفت خودت سرشتی.
درست است که فطرت ما و حقیقت ما با توحید عجین است، اما ما میتوانیم به لحاظ معرفتی هم مطالبی را بیان کنیم تا این صفت فطری بیدار شود. مثلاً وقتی قرآن میفرماید: «أفلا ینظرون…» و انسانها را به نگاهکردن و اندیشیدن دعوت میکند، بعد میفرماید: «فذکر إنما أنت مذکر»؛ ای پیامبر، تذکر بده. یعنی بگذار اینها تحمل کنند، تفکر کنند، ببینند چگونه آفریده شدهاند، این مخلوقات چگونه آفریده شدهاند، و بعد آنها را متذکر کن.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در تعبیر بسیار روشنی میفرمایند: «عجبتُ لمن شکّ فی الله»؛ من تعجب میکنم از کسی که در خدا شک دارد، با اینکه اینهمه مخلوقات متفاوت را در اطراف خود میبیند و حتی خودِ انسان را میبیند. قرآن هم میفرماید: «أفی الله شکّ فاطر السماوات و الأرض»؛ آیا در خدا شک دارید؟ خدایی که آفریننده آسمانها و زمین است.
این دلایل عقلی، در واقع فطرت انسان را احیا میکنند. ما با تأمل در نظام هستی و نظم موجود در عالم، فطرتمان بیدار میشود و به این حقیقت میرسیم که: «یا أیها الناس أنتم الفقراء إلی الله والله هو الغنی»؛ تنها خداوند غنی و حمید است و همه موجودات اطراف ما ضعیف و ناتوانند.
در همین زمینه، من در کتاب تحلیلی هم از فرمایشات امام خمینی(ره) آوردهام؛ شخصیتی که هم عارف بود و هم سیاستمدار. امام میفرماید: «بدان در فطرتهایی که الناس علیها فطرت، تنفر از نقص است؛ انسان از هرچه متنفر است، به خاطر آن است که در آن عیب و نقصان یافته میشود. پس عیب و نقص مورد تنفر فطرت است، چنانکه کمال مطلق متعلق فطرت است. پس متوجَّهالیه فطرت باید واحد باشد؛ زیرا هر کثیر و مرکبی ناقص است و آنچه ناقص است مورد تنفر فطرت است نه مورد توجه آن.»
براساس این دو فطرت ـ فطرتِ تعلق به کمال مطلق و فطرتِ تنفر از نقص ـ توحید ثابت میشود. یعنی به تعبیر امام، همه انسانها به دنبال کمال مطلقند. هر جا هم که برسند، اکتفا نمیکنند و باز بیشتر میخواهند. این یعنی انسان، آگاهانه یا ناآگاهانه، به دنبال خداست؛ اما خودش متوجه نیست. پیامبران آمدهاند تا این آگاهی را به انسان بدهند و بگویند: ای انسانها، شما در حقیقت دنبال خدا هستید؛ همهتان دنبال خدا هستید، اشتباه نگیرید.
ما از هر چیزی که ناقص است، متنفر هستیم، چون میدانیم ضعیف و فقیر است. در مقابل، عشق به کمال مطلق در وجود ما نهاده شده است. هم حضرت امیر مؤمنان و هم حضرت امام خمینی این مسئله فطرت را به زیبایی تبیین میکنند.
من هم یک تعبیر دارم و معتقدم مسئله به این صورت است که انسان وقتی در شرایط سخت و ناملایمات قرار میگیرد، چه چیزی در او بیدار میشود؟ نقصِ خودش. انسان میفهمد که ناقص است و به صورت بدیهی میداند که هر ناقصی نیازمند غنی است.
به طور مثال اگر فردی که پاهایش فلج است و نمیتواند بایستد، باید به دیگری تکیه کند. حالا اگر آن فردی که به او تکیه میکند، خودش هم فلج و ضعیف باشد، معلوم است که کار پیش نمیرود. هر ضعیفی نیاز به غنی دارد و این یک امر فطری است.
ما ممکن است در برخی شرایط زندگی غافل شویم و بگوییم همه کاره عالم خود ما هستیم، اما شرایطی پیش میآید که به نقص خود اعتراف میکنیم و میدانیم هر ناقصی نیاز به غنی دارد. در آنجاست که میفهمیم خود ما انسانها ناقص هستیم. حیوانات از ما ضعیفتر و ناقصترند، گیاهان ضعیفترند، با یک طوفان کنده میشوند و از بین میروند. از همه ضعیفتر، عناصر بیجان طبیعتاند.
حالا بشر عصر مدرن باید چقدر گرفتار جاهلیت باشد که بگوید همین عناصر بیجان، خالق عالماند! عناصری که خودشان هیچ فهم و شعوری ندارند، بیایند نظام عالم را به وجود بیاورند؟ لذا باید به امر فطرت توجه کنیم.
آیا مفهوم «فطرت» به همان معنایی که در اندیشه اسلامی وجود دارد، در میان متفکران غربی نیز مطرح شده است؟
بله، مسئله فطرت به این معنایی که ما از آن میفهمیم، منحصر به اندیشه اسلامی یا شرقی نیست و در میان متفکران مغربزمین نیز وجود دارد. برخی از فیلسوفان غربی معتقدند که مفهوم خدا به صورت فطری در نهاد انسان قرار داده شده است. حتی در غرب برهانی وجود دارد که شبیه «برهان اجماع عام» است؛ برهانی که میگوید همه انسانها به نوعی چنین اعتقادی دارند و از عمومیت این باور، مسئله فطرت نتیجه گرفته میشود.
دیدگاه فطری بودن ایمان به خدا در غرب چگونه تبیین میشود؟
برخی فیلسوفان معتقدند که همه قوا و احساسهای ذهنی و بدنی ما دارای متعلقات متناسب با خودشان هستند؛ یعنی وجود این قوا، وجود آن متعلقات را ایجاب میکند. برای مثال، چشم با همین ساختار فعلیاش ایجاب میکند که نوری وجود داشته باشد تا دیده شود؛ گوش بدون وجود صوت و صدا قابل درک نخواهد بود. به همین قیاس، احساس و میل مذهبی انسان نیز وجود خدا را اقتضا میکند. البته تقریرهای مختلفی درباره فطری یا غریزی بودن این باور وجود دارد که وارد جزئیات آن نمیشویم.
کدام فیلسوفان غربی به صراحت از چنین دیدگاهی دفاع کردهاند؟
لایب نیتس معتقد است که همه چیز به صورت قوه در نهاد ما قرار داده شده و تجربه فقط این امور را به فعلیت میرساند؛ از جمله مسئله وجود خدا، همچنین دکارت که معتقد بود ایده خدا در ذهن ما وجود دارد و این مفهوم از بیرون به ما منتقل نشده است. او برای این ادعا استدلالهای عقلی و پیشینی ارائه میکند.
ایمانوئل کانت، با اینکه در حوزه عقل نظری در باب الهیات دیدگاههایی دارد که محل بحث است، اما در حوزه عقل عملی و اخلاق تصریح میکند که اخلاق بدون خدا اساساً ممکن نیست. او میگوید عقل عملی انسان را به سوی «برترین خیر» سوق میدهد و تحقق این خیر مستلزم فرض وجود خداست؛ بنابراین اخلاق بدون خدا بیمعنا میشود.
آیا همه فیلسوفان غربی خداشناسی را بر اساس فطرت میدانند؟
خیر؛ برخی فیلسوفان معتقدند اثبات وجود خدا باید به صورت پسینی و از طریق مخلوقات و جهان انجام شود، اما در مقابل، گروهی دیگر بر مسئله فطرت تأکید دارند و اساساً وجود خدا را امری بدیهی میدانند. برای مثال آلوین پلانتینگا، فیلسوف دین معاصر آمریکایی، نظریه «باورهای پایه» را مطرح میکند. او میگوید همانطور که وجود این میز روبهروی من برای من بدیهی است، وجود خدا نیز میتواند به همان اندازه بدیهی باشد.
اگر نکته پایانی در این گفتوگو باقی مانده، بفرمایید.
این بحثها به مناسبت سالروز ولادت فرخنده امیرالمؤمنین علی(ع) مطرح شد. رفتار و سیره حضرت، تجلی عملی دین است؛ چه در زندگی فردی و چه در شیوه حکومتداری. حضرت حکومت را فینفسه ارزشی نمیدانستند و آن را از کفش وصلهدار خود کمارزشتر میشمردند، مگر آنکه بتوانند از طریق آن حق مظلومی را احقاق کنند.
در سیره حکمرانی ایشان، بر صرفهجویی در بیتالمال، پرهیز از اندوختن ثروت، سادهزیستی مدیران، امر به معروف و نهی از منکر، توجه ویژه به فقرا و محرومان، فقرزدایی، وحدت و شفافیت در امور حکومتی تأکید شده است. حضرت بر رضایت و محبت به مردم، احترام به آنان، نظارت دقیق بر کارگزاران، تشویق مدیران صالح و برخورد با متخلفان سفارش میکنند. همچنین به آزادی بیان، پاسخگویی مسئولان، عدالتمحوری، آگاهی از نقشههای دشمن، مقابله با تبلیغات دشمن، وفای به عهد، توجه به کشاورزان، تجار و صنعتگران، بهادادن به مشورت، میدان ندادن به چاپلوسان و پیوند تعلیم و تربیت با تعهد اخلاقی و دینی تأکید دارند. مجموع این اصول نشان میدهد که سیره امیرالمؤمنین(ع) همچنان میتواند الگویی جامع برای حکمرانی عادلانه و انسانی در دنیای امروز باشد.