یوگا وقتی نقاب برمیدارد؛ معنویتِ بیطرف یا پروژهای علیه دین و ثبات اجتماعی؟
پایگاه خبری تحلیلی فرقه نیوز: جریانهایی که خود را «غیرسیاسی» معرفی میکنند، معمولاً دقیقاً همانجایی سیاسی میشوند که تصورش را نمیکنیم. یوگا در ایران سالها با زبان آرامش، سلامت جسم و تمرکز ذهن وارد شد؛ بیادعا، بیسر و صدا و با این تأکید که «کاری به جامعه ندارد». اما تجربههای اخیر نشان میدهد این ادعای بیطرفی، بیش از آنکه واقعیت باشد، یک استراتژی ارتباطی است. یوگا نهتنها در بزنگاههای اجتماعی ساکت نمیماند، بلکه در مواردی به یکی از منابع تولید معنا برای اعتراض و آشوب تبدیل میشود.
رفتار و مواضع برخی چهرههای شناختهشده این حوزه، بهویژه آنهایی که خارج از ایران فعالیت میکنند، نشان میدهد یوگا صرفاً یک تمرین بدنی یا روش آرامسازی نیست. بهار شهیدی، از مروجان پرمخاطب یوگا که ساکن ترکیه است، در مواضع علنی خود نهتنها از جریان خاص سیاسی حمایت کرده، بلکه با ادبیاتی آمیخته به مفاهیم شبهمعنوی، مخاطب داخل کشور را به کنش خیابانی دعوت کرده است. وقتی فردی میگوید «اگر ایران بودم حتماً به خیابان میرفتم»، دیگر نمیتوان این موضع را توصیه فردی یا همدلی انسانی دانست؛ این یک پیام سیاسی روشن است که از فاصله امن صادر میشود.
اما مسئله فقط حمایت سیاسی نیست. نقطه حساستر، جایی است که این جریان وارد تقابل فرهنگی و دینی میشود. جایی که استفاده از واژهای مثل «انشاءالله» نه بهعنوان یک باور دینی، بلکه بهار شهیدی در این ایام آن را بهعنوان نشانهای از عقبماندگی فرهنگی معرفی میکند. این نگاه، یک لغزش زبانی ساده یا شوخی روشنفکرانه نیست؛ بیانگر یک گسل عمیق فکری است. وقتی مفاهیم دینی بهعنوان مانع اصلاح معرفی میشوند، یعنی یوگا در حال تعریف خود بهعنوان بدیل فرهنگی و اعتقادی است، نه صرفاً یک سبک زندگی.
این ادعا زمانی روشنتر میشود که به متون نظری مروجان قدیمی یوگا در ایران رجوع کنیم. سید جلالالدین موسوینسب، معروف به پدر یوگای ایران، در کتاب «گنجینه اسرار یوگا» بهصراحت از یوگا بهعنوان «دین کامل» یاد میکند و اسلام را دینی ناقص میخواند. این جمله، مرزها را کاملاً شفاف میکند. در اینجا دیگر با سکولاریسم یا بیدینی مواجه نیستیم، بلکه با ترویج یک نظام اعتقادی جایگزین طرفیم؛ نظامی که ریشه در هندوییسم و بتپرستی دارد، اما در ایران با بستهبندی علمی، روانشناختی و مدرن عرضه میشود.
تناقض اصلی همینجاست. یوگا از یکسو مدعی است به سیاست و جامعه کاری ندارد، از سوی دیگر در سطح نظری، دین رسمی جامعه را ناکارآمد میداند و در سطح عملی، در حساسترین مقاطع اجتماعی، بهطور فعال وارد میدان میشود. این ورود هم اتفاقی نیست. در محتوای منتشرشده از سوی مروجان یوگا، بارها دیده میشود که تحلیل اجتماعی جای خود را به مفاهیمی مثل «انرژی جمعی»، «ارتعاش»، «چرخه کیهانی» و «زمان مناسب اقدام» میدهد. این زبان، بهجای عقلانیت سیاسی، هیجان تولید میکند و بهجای مسئولیت، نوعی تقدیرگرایی معنوی میسازد.
پیامد این رویکرد، خنثیسازی جامعه در زمان ثبات و رادیکالسازی احساسات در زمان بحران است. مخاطبی که ماهها و سالها تشویق شده «خبر نخواند»، «درگیر جامعه نشود» و «فقط روی خود کار کند»، در لحظه بحران ناگهان با پیامهایی مواجه میشود که او را به اقدام فوری و پرهزینه دعوت میکند. بدون تحلیل، بدون سنجش پیامد، و بدون پاسخگویی گوینده. این همان جایی است که یوگا از یک تمرین فردی، به ابزار کنش جمعی بدون مسئولیت تبدیل میشود.
نکته قابل تأمل دیگر، فاصله جغرافیایی مروجان با میدان واقعی است. اغلب این دعوتها از بیرون مرزها صادر میشود؛ جایی که خطر، هزینه و تبعات مستقیم وجود ندارد. این شکاف میان گوینده و مخاطب، ماهیت ابزاری «معنویت» را عیان میکند. معنویتی که قرار بود رهاییبخش باشد، به ابزاری برای تحریک و مصرف اجتماعی تبدیل میشود.
در این چارچوب، دیگر نمیتوان از یوگا بهعنوان پدیدهای خنثی یاد کرد. وقتی یک جریان، همزمان دین جامعه را ناقص میخواند، مفاهیم دینی را تحقیر میکند و در بزنگاههای سیاسی نقش فعال میگیرد، باید آن را یک پروژه فرهنگی ـ ایدئولوژیک دانست. پروژهای که نه با تقابل مستقیم، بلکه با آرامسازی کاذب، تخلیه مسئولیت اجتماعی و جایگزینی مفاهیم مبهم معنوی پیش میرود.
بحث بر سر مخالفت با ورزش یا سلامت روان نیست. مسئله، استفاده هدفمند از یوگا برای بازتعریف ایمان، تضعیف فرهنگ دینی و هدایت هیجانی جامعه در لحظههای حساس است. یوگا اگر واقعاً بیطرف بود، نه به اسلام کاری داشت و نه به خیابان. اما واقعیت نشان میدهد این بیطرفی، بیشتر یک نقاب است؛ نقابی که در لحظه بحران کنار میرود و چهره واقعی خود را نشان میدهد.