نقد انجمنهای دوازدهقدمی و چالش مدل بیماری اعتیاد: آرا و پژوهشهای دکتر استانتون پیل
پایگاه خبری تحلیلی فرقه نیوز: در گفتمان رایج درباره اعتیاد معمولاً دو حرف متفاوت با هم ترکیب میشوند: یکی اینکه مصرف مواد باعث تغییراتی در مغز میشود؛ و دیگری اینکه این تغییرات به معنای آن است که اعتیاد یک بیماری همیشگی و درمانناپذیر است. در حالی که این دو ادعا یکی نیستند و برای اثبات دومی، به شواهد بیشتری نیاز است. این درهمآمیختگی، به مرور زمان به پیشفرضی بدل شده که سیاستهای درمانی، قضایی و فرهنگی بسیاری از جوامع بر آن استوار است. انجمنهای دوازدهقدمی، مانند الکلیهای گمنام و معتادان گمنام، از نهادهایی هستند که با تکیه بر مفهوم اعتیاد بهعنوان بیماری مزمن، این الگوی فکری را در ادبیات و شیوه فعالیت خود حفظ و تقویت میکنند. این انجمنها از دهههای میانی قرن بیستم به این سو، با اصرار بر پذیرش «عجز» فرد در برابر ماده مصرفی و تثبیت هویتی بیمارگونه، چارچوب غالب درمان اعتیاد را شکل دادهاند.
در برابر این جریان غالب، شماری از پژوهشگران استدلال کردهاند که شواهد تجربی، تصویر ارائهشده را تأیید نمیکند. در میان این منتقدان، دکتر استانتون پیل (Stanton Peele) جایگاهی ویژه دارد؛ روانشناس آمریکایی که بیش از چهار دهه را وقف نقد مدل بیماری اعتیاد کرده است. این نوشتار، با تکیه بر آثار پیل و پژوهشهای دیگران، به بررسی این پرسش میپردازد که چرا مدل بیماری و ساختار دوازدهقدمی، نیازمند نقد علمی جدی هستند.
مدل بیماری اعتیاد: تعریف و خاستگاه
مدل بیماری، اعتیاد را اختلالی مزمن و عودکننده میداند که با تغییراتی در عملکرد مغز همراه است و میتواند توانایی فرد برای کنترل مصرف مواد را کاهش دهد. مؤسسه ملی سوءمصرف مواد مخدر آمریکا (National Institute on Drug Abuse; NIDA) نیز اعتیاد را «اختلالی مزمن و عودکننده» تعریف میکند که با جستوجوی اجباری مواد و مصرف آنها، حتی در مواجهه با پیامدهای زیانبار، مشخص میشود. این مؤسسه این وضعیت را با تغییرات عملکردی در مدارهای مغزی مرتبط با پاداش، استرس و خودکنترلی مرتبط میداند.[۱] انجمن پزشکی اعتیاد آمریکا (ASAM) نیز در تعریف بازنگریشده سال ۲۰۱۹ خود، اعتیاد را «بیماری مزمن و قابلدرمانِ پزشکی» دانسته که در آن «تعاملات پیچیدهای میان مدارهای مغزی، ژنتیک، محیط و تجربیات زیستی فرد» وجود دارد.[۲]
یکی از متون مهم در صورتبندی «مدل بیماری مغزی اعتیاد» مقالهای بود که آلن لشنر (Alan Leshner)، مدیر وقت مؤسسه ملی سوءمصرف مواد مخدر آمریکا (NIDA)، در سال ۱۹۹۷ در مجله علمی Science منتشر کرد. او در مقالهای با عنوان «اعتیاد یک بیماری مغزی است و این مهم است» استدلال کرد که مصرف مکرر مواد میتواند تغییرات پایدار یا طولانیمدتی در ساختار و عملکرد مغز ایجاد کند و این تغییرات در شکلگیری و تداوم رفتار اعتیادی نقش دارند.[۳]
این چارچوب در سالهای بعد با پژوهشهای علوم اعصاب گسترش یافت. نورا وولکو (Nora Volkow) و جرج کوب (George Koob) در مقالهای منتشرشده در New England Journal of Medicine در سال ۲۰۱۶، با تکیه بر یافتههای علوم اعصاب، مدل بیماری مغزی اعتیاد را تشریح کردند و توضیح دادند که مصرف مزمن مواد با تغییر در مدارهای مغزی مرتبط با پاداش، استرس و کنترل رفتاری همراه است.[۴]
مدل بیماری، اعتیاد را وضعیتی میداند که در آن توانایی فرد برای کنترل مصرف کاهش یافته است و تغییر رفتار صرفاً به تصمیم و اراده شخص وابسته نیست. انجمنهای دوازدهقدمی نیز با تأکید بر ناتوانی فرد در کنترل مصرف و ضرورت تداوم برنامه بهبودی، این برداشت از اعتیاد را در ساختار و ادبیات خود بازتاب میدهند.
دوازدهقدمیها: ساختار و پیشفرضها
دوازده قدم، در متون اولیه الکلیهای گمنام تثبیت شد و بعدها در انجمنهای الهامگرفته از آن مانند معتادان گمنام بازتولید شد. قدم اول این برنامه چنین بیان شده است: «ما پذیرفتیم که در برابر الکل عاجز بودیم و زندگیمان غیرقابلمدیریت شده بود».[۵] این جمله سه مؤلفه متفاوت را در خود جای داده است: ناتوانی فرد در کنترل مصرف، ناکافی بودن اراده شخصی برای توقف مصرف، و ضرورت پذیرش کمک یا اتکا به نیرویی برتر از توان فردی.
قدمهای بعدی، فرد را به واگذاری اراده به «نیروی برتر» دعوت میکنند. در قدم دوم، عضو میپذیرد که «نیرویی برتر از خودمان میتواند سلامت عقل را به ما بازگرداند»، و در قدم سوم، تصمیم میگیرد اراده و زندگی خود را به «مراقبت خداوند، آنگونه که او را درمییابیم» بسپارد.[۵] این ساختار، از دید منتقدان، تأکیدی پایدار بر پذیرش عجز ایجاد میکند.
در بسیاری از جلسات این انجمنها، مرسوم است که اعضا خود را با عبارت «معتاد در حال بهبودی» معرفی کنند. این هویت، با تعریف اعتیاد بهعنوان بیماری مادامالعمر، تا پایان عمر همراه فرد باقی میماند. در عمل، پذیرش این هویت بخشی از فرهنگ مشارکت در گروه است و کنار گذاشتن آن، اغلب با هشدار دربارهٔ خطر بازگشت به مصرف همراه است.
استانتون پیل: جایگاه علمی و آثار
استانتون پیل، روانشناس اجتماعی و حقوقدان آمریکایی است که دکتری روانشناسی اجتماعی خود را در سال ۱۹۷۵ از دانشگاه میشیگان دریافت کرد و در سال ۱۹۹۷ مدرک حقوق (J.D.) خود را از دانشکدهٔ حقوق راتگرز به دست آورد.[۶] او در دانشگاههای نیویورک، مدرسهٔ نوین و دانشگاه بورنموث بهعنوان استاد مدعو تدریس کرده است.[۶]
پیل نقد خود بر مدلهای رایج اعتیاد را با انتشار کتاب عشق و اعتیاد (Love and Addiction) در سال ۱۹۷۵، با همکاری آرچی برودسکی (Archie Brodsky) آغاز کرد.[۶] این کتاب که در دههٔ ۱۹۸۰ منتشر شد، از آثار اولیهای بود که مفهوم اعتیاد را فراتر از مواد مخدر و به حوزهٔ تجربیات انسانی تعمیم داد.[۶]
از دیگر آثار کلیدی پیل میتوان به معنای اعتیاد (The Meaning of Addiction, 1985)، بیمارانگاری آمریکا (Diseasing of America, 1989)، حقیقت درباره اعتیاد و بهبودی (The Truth About Addiction and Recovery, 1991)، در برابر فشار دوازدهقدمی (Resisting 12-Step Coercion, 2001)، و بزرگ شدن از اعتیاد (Outgrowing Addiction, 2019) با همکاری زک رودز اشاره کرد.[۶] پیل تاکنون چهارده کتاب و بیش از ۲۵۰ مقالهٔ علمی و عمومی منتشر کرده است.[۶]
جایگاه علمی پیل با جوایزی که دریافت کرده است تثبیت شده است. او در سال ۱۹۸۹ جایزهٔ مارک کلر (Mark Keller Award) را از مرکز مطالعات الکل راتگرز دریافت کرد و در سال ۱۹۹۴ جایزهٔ دستاورد عمر آلفرد ر. لیندسمیث (Lindesmith Lifetime Achievement Award) را از بنیاد سیاست مواد مخدر به خود اختصاص داد.[۶]
نیک هیتر (Nick Heather)، استاد بازنشستهٔ مطالعات الکل در دانشگاه نورثامبریا و ویراستار کتاب ارزیابی مدل بیماری مغزی اعتیاد (Evaluating the Brain Disease Model of Addiction)، آثار پیل را در نقد مدل بیماری اعتیاد ارزیابی کرده و نقش او را در گسترش و انتقال این نقد از جامعهٔ نخبگانی به عموم اجتماع برجسته دانسته است.[۶]
نقد پیل بر مدل بیماری: استدلالهای مرکزی
پیل در کتاب معنای اعتیاد (The Meaning of Addiction, ۱۹۸۵)، تعریف رایج اعتیاد را به نقد میکشد. از دیدگاه او، اعتیاد را میتوان نوعی سازگاری فرد با شرایط زندگی خود دانست؛ سازگاریای که ممکن است پیامدهای خودویرانگر داشته باشد. او اعتیاد را «شیوهای همیشگی برای مواجهه با مشکلات» توصیف میکند و معتقد است فرد میتواند با تغییر شرایط روانی و زندگی خود، این الگوی رفتاری را تغییر دهد.[۷] پیل تأکید میکند که اعتیاد را نمیتوان صرفاً بر اساس اثرات یک ماده خاص تعریف کرد و این مفهوم به مصرف مواد نیز محدود نمیشود. از نظر او، اعتیاد بیشتر مجموعهای از احساسات و رفتارها با شدتهای متفاوت است تا یک بیماری مشخص و متمایز.
مخالفت پیل با مدل بیماری بر چند محور استوار است. نخست، او انکار نمیکند که مصرف طولانیمدت مواد میتواند با تغییرات زیستی و عصبی همراه باشد، اما معتقد است این تغییرات بهتنهایی برای طبقهبندی اعتیاد بهعنوان بیماری کافی نیست.[۶] دوم، مدل بیماری رفتارهای پیچیدهٔ انسانی را به فرایندهای مغزی تقلیل میدهد و ابعاد اجتماعی، روانی و محیطی را نادیده میگیرد.[۶] سوم، برچسب «بیماری» احساس مسئولیت و عاملیت فرد را تضعیف میکند و این تصور را پدید میآورد که تغییر رفتار تنها از طریق مداخلات بیرونی ممکن است.[۶]
پیل استدلال میکند که تعمیم واژهٔ «بیماری» به رفتارهای لذتجویانه، فرضیهای است که پیامدهای ناخواستهای برای سیاستگذاریهای درمانی و حقوقی دارد. از نظر او، مدل بیماری با سلب اراده از انسان، بیماران را متقاعد میسازد که هیچ اختیاری برای تغییر شرایط خود ندارند. این استدلال، زمینهٔ ورود او به نقد ساختاری انجمنهای دوازدهقدمی را فراهم میکند.
بهبودی بدون درمان رسمی: شواهد پژوهشهای جمعیتی
یکی از مهمترین شواهدی که پیل برای رد فرضیهٔ «لاعلاج بودن» اعتیاد ارائه میدهد، پدیدهٔ بهبودی طبیعی (Natural Recovery) است. مطالعات جمعیتشناسی (Epidemiological Studies) در دهههای اخیر نشان دادهاند که بخش بزرگی از افرادی که در دورهای از زندگی معیارهای اعتیاد به مواد یا الکل را داشتهاند، بدون استفاده از درمان رسمی یا مشارکت در انجمنهای دوازدهقدمی، مصرف خود را کاهش داده یا متوقف کردهاند.
مطالعهٔ ملی دربارهٔ الکل و شرایط مرتبط (NESARC)، که از بررسیهای ملی مهم در ایالات متحده در این حوزه است، دادههای قابلتوجهی ارائه کرده است. بر اساس تحلیل دادههای این مطالعه، احتمال بهبودی از اعتیاد به مواد در طول زندگی برای الکل ۹۰٫۶ درصد، برای حشیش ۹۷٫۲ درصد و برای کوکائین ۹۹٫۲ درصد برآورد شده است.[۸] در نیمی از موارد اعتیاد به الکل، بهبودی حدود ۱۴ سال پس از شروع اعتیاد رخ داده بود. این زمان برای حشیش حدود ۶ سال و برای کوکائین حدود ۵ سال بود.[۸]
بررسی دیگری که دادههای NESARC را تحلیل کرده است، نشان داد که بیش از دوسوم افرادی که به بهبودی کامل دست یافتهاند، این کار را بدون درمان رسمی انجام دادهاند.[۹] مطالعهٔ دیگری که در پایگاه پزشکی PubMed منتشر شده، نشان داد افرادی که کمک درمانی نگرفته بودند، نرخ بهبودی بالاتری داشتند.[۱۰] البته این تفاوت ممکن است تا حدی ناشی از شدت بالاتر اعتیاد در کسانی باشد که درمان جُستهاند؛ افراد با اعتیاد شدیدتر بیشتر به دنبال کمک و درمان میروند و مسیر بهبودی برای آنها دشوارتر است.
پژوهشی در دانشگاه هاروارد تخمین زده است که حداقل ۲۵ تا ۴۰ درصد از افرادی که اعتیاد به مواد را تجربه میکنند، بدون درمان رسمی بهبود مییابند.[۱۱] پیل در تحلیل این دادهها استدلال میکند که بخش بزرگی از کسانی که یکبار معتاد بودهاند، بدون کمک و درمان رسمی مصرف را ترک کردهاند.[۷]
این شواهد با فرضیهٔ «مزمن و لاعلاج بودن» اعتیاد ناسازگارند. اگر اعتیاد همواره پیشرونده، مادامالعمر و وابسته به درمان رسمی بود، چنین تعداد قابلتوجهی از افراد در نبود درمان رسمی بهبود نمییافتند. این دادهها نشان میدهند که ظرفیت خودتنظیمی و تغییر رفتاری انسان، بسیار بیش از آن چیزی است که مدل بیماری معمولاً میپذیرد.
نقد قدم اول: عجز و خودکارآمدی
نقد ساختاری پیل به انجمنهای دوازدهقدمی، متوجه قدم اول این برنامههاست که در آن عضو میپذیرد در برابر مادهٔ مصرفی «عاجز و ناتوان» است و زندگی او «غیرقابلمدیریت» شده است.[۵] پیل استدلال میکند که تلقین مداوم این مفهوم، عاملیت فردی و خودکارآمدی (Self-Efficacy) فرد را تضعیف میکند.
خودکارآمدی، مفهومی است که آلبرت بندورا (Albert Bandura)، روانشناس اجتماعی، آن را بسط داده است. بندورا معتقد است در حوزهٔ اعتیاد، خودکارآمدی به «باور فرد به توانایی خود برای مقاومت در برابر مصرف در موقعیتهای پرفشار» اشاره دارد.[۱۲]
پژوهشهای متعددی نشان دادهاند که خودکارآمدی (Self-efficacy)، یعنی باور فرد به توانایی خود برای کنترل رفتار و مقابله با موقعیتهای دشوار، با بهبودی پایدار ارتباط دارد. مرور ۹ مطالعه مستقل نشان داد که خودکارآمدی در همه این مطالعات با نتایج درمان رابطه معناداری داشته است.[۱۳] مطالعهای دیگر نشان داد افرادی که در مقیاس خودکارآمدی بالاترین نمره را به دست آورده بودند، در پیگیری یکساله احتمال بیشتری برای پرهیز از مصرف داشتند.[۱۴]
پیل استدلال میکند که اگر فرد پیوسته بیاموزد توانایی کنترل رفتار خود را ندارد، مسئولیت شخصی و اعتماد به تواناییهایش کاهش مییابد. این فرآیند، استقلال درونی فرد را سلب کرده و وابستگی به مواد را با وابستگی روانی به حضور دائمی در جلسات تشکیلات جایگزین میسازد. از دید او، درمان باید به تقویت احساس اختیار و مسئولیتپذیری بینجامد، نه تثبیت احساس ناتوانی.
هویت بیمارگونه: قفس شناختی
پیل یکی دیگر از نقدهای خود را متوجه شیوهٔ هویتسازی در انجمنهای دوازدهقدمی میکند. در فرهنگ این انجمنها، معمول است که اعضا خود را با عنوان «معتاد در حال بهبودی» معرفی کنند. این هویت، بر اساس پیشفرض بیماری مادامالعمر، تا پایان عمر با فرد باقی میماند.
پیل برای توضیح این وضعیت از استعاره «زندان» یا «قفس» استفاده میکند؛ وضعیتی که در آن فرد جهان و گزینههای زندگی خود را محدود میبیند. [۶] اگر هویت بیمارگونه برای همیشه به بخشی ثابت از تصویر فرد از خویش تبدیل شود، بازگشت کامل به نقشهای عادی اجتماعی دشوارتر میشود. پیل معتقد است درمان باید به فرد کمک کند گذشتهٔ اعتیادی خود را بخشی پایانیافته از تجربهٔ زندگی بداند، نه هویتی تغییرناپذیر که تا پایان عمر بر او سایه افکند.
وقتی فرد هویت خود را با یک برچسب بیماری تعریف میکند، رفتارهای آیندهٔ او با این برچسب همسو میشوند و امکان خروج از آن محدود میگردد. پیل استدلال میکند که این انجماد هویتی، مانع از رشد شخصیت میشود و اجازه نمیدهد فرد خود را بهعنوان انسانی آزاد، مستقل و درمانشده بشناسد.
مدل فرآیند زندگی: جایگزین پیل
پیل در برابر مدل بیماری، چارچوبی جایگزین با عنوان مدل فرآیند زندگی (Life-Process Model) پیشنهاد کرده است. این مدل، اعتیاد را نه یک بیماری مغزی زیستشناختی، بلکه الگویی رفتاری و آموختهشده برای مواجهه با مشکلات عمیق زندگی، انزوا و رنجهای روانی توصیف میکند.[۱۵]
در این نگاه، افراد زمانی به رفتارهای اعتیادی پناه میبرند که راههای سازگاری سالم دیگری برای مدیریت بحرانهای روزمره، خانوادگی و اجتماعی نداشته باشند. اعتیاد در این تعبیر، عادتی رفتاری است که فرد میتواند با مهارتآموزی و حمایت اجتماعی آن را اصلاح کند. پیل مینویسد که «وقتی زندگی فرد آنقدر پربار نباشد که برایش ارزش پایبندی داشته باشد، ممکن است به مادهای مثل الکل و مواد مخدر و… پناه ببرد».[۷]
مدل فرآیند زندگی، نقش انتخاب و عاملیت انسانی را در تغییر رفتار برجسته میکند. پیل اعتیاد را صرفاً یک «انتخاب ساده» نمیداند؛ او معتقد است انتخابهای افراد همواره در تعامل با شرایط روانشناختی، اجتماعی و فرهنگی شکل میگیرند.[۶] درمان در این چارچوب، بر توانمندسازی فرد، آموزش مهارتهای زندگی، تقویت روابط اجتماعی سالم و بازگشت مسئولانه به جامعه متمرکز است.
پیل این ایدهها را در برنامهای عملی به نام برنامهٔ فرآیند زندگی (Life Process Program) پیادهسازی کرد. این برنامه ابتدا بهعنوان درمان مسکونی در مرکز بازپروری سنت گریگوری در ایوآ (۲۰۰۸ تا ۲۰۱۱) اجرا شد و سپس بهصورت برنامهٔ آنلاین در دسترس قرار گرفت.[۶]
اجبار قضایی: نقض حقوق
ساختار دوازدهقدمی، فراتر از حوزهٔ درمان، در نظام قضایی و بازپروری جوامع مختلف مانند آمریکا نفوذ کرده است. دادگاهها و مراکز بهداشتی اغلب مراجعان را به این جلسات ارجاع میدهند، گویی هیچ راه جایگزینی وجود ندارد. پیل در کتاب «در برابر فشار دوازدهقدمی» (۲۰۰۱)، با همکاری چارلز بوف و آرچی برودسکی، بهطور نظاممند به نقد این کارکرد پرداخته است.[۶]
پیل استدلال میکند که ارجاع خودکار همهٔ بیماران به یک الگوی درمانی، با اصل «تفاوتهای فردی» سازگار نیست. او برخی از این برنامههای درمانی را بیفایده و گاه مضر توصیف کرده و برخی ارائهدهندگان درمان اعتیاد را به «نقض روتین اخلاق پزشکی» متهم کرده است.[۶]
بعلاوه، مخالفت سنتی برخی اعضای این جلسات با درمانهای دارویی نوین و اصرار بر پرهیز مطلق، شانس بهبودی علمی را از بیماران سلب میکند. پیل استدلال میکند که برخورد ایدئولوژیک با دارو، برخلاف یافتههای علمی است و انجمنهای دوازدهقدمی نباید مانع دسترسی افراد به درمانهای مبتنی بر شواهد علمی شوند.[۶]
شواهد مقابل: مرور کوکران ۲۰۲۰
در ارزیابی منصفانهٔ انجمنهای دوازدهقدمی، نباید از شواهدی که به نفع آنها ارائه شده چشمپوشی کرد. مرور نظاممند کوکران (Cochrane Review) در سال ۲۰۲۰، که توسط جان کِلی (John Kelly)، کیت هامفریز (Keith Humphreys) و ماریکا فری (Marica Ferri) انجام شد، ۲۷ کارآزمایی بالینی را با مجموع ۱۰٬۵۶۵ شرکتکننده بررسی کرد.[۱۸]
این مرور نشان داد که مداخلات ساختاریافته و بالینی مبتنی بر تسهیل دوازدهقدمی (Twelve-Step Facilitation: TSF)، در مقایسه با درمانهای رایج مانند درمان شناختیرفتاری (Cognitive Behavioral Therapy: CBT)، نرخ پرهیز مستمر در ۱۲ ماه را افزایش میدهد (نسبت ریسک ۱.۲۱؛ فاصلهٔ اطمینان ۹۵٪: ۱.۰۳ تا ۱.۴۲).[۱۸] بر اساس این دادهها، ۴۲ درصد از شرکتکنندگان در برنامههای مبتنی بر AA پس از یک سال پرهیز مستمر داشتند، در مقایسه با ۳۵ درصد در درمانهای دیگر.[۱۹] این مرور نشان داد که برنامههای مبتنی بر AA، هزینههای درمانی را بهطور قابلتوجهی کاهش میدهند.[۱۸]
این یافتهها نشان میدهند که ادعای «بیاثر بودن» کامل انجمنهای دوازدهقدمی، با شواهد سازگار نیست. با این حال، پیل و منتقدان دیگر استدلال میکنند که اثربخشی انجمنهای دوازدهقدمی در یک پیامد خاص (پرهیز مستمر)، لزوماً به درستی پیشفرضهای نظری آن، یعنی مدل بیماری و عجز ذاتی، اشاره نمیکند. ممکن است بخشی از اثربخشی این برنامهها ناشی از حمایت اجتماعی، ساختار گروهی و احساس تعلق باشد، نه از پذیرش هویت بیمارگونه یا تسلیم در برابر نیروی برتر. این تمایز، حوزهای است که پژوهشهای بیشتری را طلب میکند.
پژوهشگران همنظر با پیل
پیل در نقد مدل بیماری تنها نیست. جین هیمن (Gene Heyman)، روانشناس پژوهشگر در بیمارستان مکلین و مدرس روانشناسی در دانشکدهٔ پزشکی هاروارد، در کتاب «اعتیاد: اختلالی از جنس انتخاب» (Addiction: A Disorder of Choice, 2009) استدلال کرده است که «بسیاری از افراد داوطلبانه و بهصورت خودویرانگر به مصرف مواد روی میآورند» و «این رفتار، پیامد فرایندهای عادی انتخاب است».[۲۰] هیمن با تکیه بر دادههای جمعیتشناختی، بالینی و آزمایشگاهی، استدلال میکند که مفهومسازی اعتیاد بهعنوان بیماری مزمن، گمراهکننده و نادرست است.[۲۰]
هربرت فینگارت (Herbert Fingarette)، استاد فلسفه در دانشگاه کالیفرنیا، سانتا باربارا، در کتاب «نوشیدن سنگین: اسطوره الکلیسم بهعنوان بیماری» (Heavy Drinking: The Myth of Alcoholism as a Disease, 1988) استدلال کرد که توصیف نوشیدن سنگین بهعنوان «شیوهای از زندگی» میتواند دقیقتر و سودمندتر از تلقی آن بهعنوان یک بیماری باشد.[۲۱] او با بررسی شواهد موجود نشان داد که بسیاری از نوشندگان سنگین الزاماً دچار ولع شدید یا از دست دادن کامل کنترل بر مصرف نمیشوند و برخی نیز توانایی نوشیدن کنترلشده را حفظ میکنند. این شواهد با گزارشهایی از کاهش یا توقف مصرف بدون دریافت درمان رسمی همراه بود و از امکان بهبودی بدون درمان در بخشی از این افراد حمایت میکرد.[۲۱]
مارک لوئیس (Marc Lewis)، عصبروانشناس توسعهای و استاد دانشگاه رادبود در هلند، در کتاب زیستشناسیِ خواستن: چرا اعتیاد بیماری نیست (The Biology of Desire: Why Addiction Is Not a Disease, 2015) استدلال کرده است که تغییرات مغزی ناشی از مصرف مواد، شواهد بیماری نیستند، بلکه بازتاب «انعطافپذیری عصبی» (Neuroplasticity) و فرایند عادی یادگیری و شکلگیری عادت هستند.[۲۲] لوئیس، که خود پیشتر معتاد بوده است، مدل بیماری را نادرست و مضر میداند؛ زیرا «معتاد را بیمار خواندن، او را منفعل، جبرگرا و بدبین میکند».[۲۳]
این آثار، در کنار کارهای پیل، جریانی را تشکیل میدهند که اعتیاد را نه بیماری مغزی، بلکه الگویی رفتاری، آموختهشده و قابلتغییر میداند. تنوع این صداها، از روانشناس اجتماعی تا عصبروانشناس، نشان میدهد که نقد مدل بیماری، محدود به یک دیدگاه حاشیهای نیست.
نقد پیل بر مدل بیماری و انجمنهای دوازدهقدمی، دعوتی است به بازگرداندن کرامت، اختیار و اراده به انسانی که در گرداب اعتیاد به الکل، مواد مخدر و…گرفتار شده است. تلقی اعتیاد بهعنوان عادتی رفتاری و قابلاصلاح، بهجای بیماری لاعلاج مغزی، افقهای متفاوتی را پیشروی متخصصان و خانوادهها میگشاید. این نقد بهمعنای انکار رنج، خطر یا نیاز به درمان نیست. بهگفتهٔ پیل، درمان اصیل در تقویت خِرَد، ارتقای مهارتهای فردی و بازگشت مسئولانه به خانواده و جامعه تعریف میشود، نه در تسلیم ارادهٔ شخصی به نیرویی مبهم و ابدی دانستن هویت بیمارگونه.
________________________________________
پینوشتها