وقتی سکوت، جای گفتوگو را میگیرد
پایگاه خبری تحلیلی فرقه نیوز: من این نامه را مینویسم تا کسانی که در آینده ممکن است در شرایط مشابه من قرار بگیرند، بدانند که پنهانکاری، سکوت و اولویت دادن به منافع تشکیلاتی بر اخلاق قرآنی و سفارش اهل بیت (علیهم السلام)، چه هزینههای جبرانناپذیری به همراه دارد. مینویسم تا نشان دهم چگونه یک زندگی که میتوانست مسیری متفاوت داشته باشد، در سایه بیتفاوتیها، به نابودی کشیده شد. و مینویسم تا از کسانی که سالها در تشکیلات انجمن حجتیه، ادعای اخلاق و دیانت دارند، بپرسم: مگر قرار نبود انجمن شما، تربیت کننده سرباز امام زمان (عج) باشد؟ کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم.
بخش اول: آنچه پیش از ازدواج گفته نشد
آدم وقتی در بحران قرار میگیرد، طبیعی است بیش از هر زمان دیگری انتظار داشته باشد نزدیکترین آدمهای زندگیاش کنارش باشند؛ خانواده، دوستان و کسانی که سالها به آنها اعتماد کرده است. من هم دقیقاً همین انتظار را داشتم. اما امروز که به گذشته نگاه میکنم، میبینم ریشه بسیاری از مشکلات زندگیام، نه از روز اختلاف، بلکه از روزی آغاز شد که بخشی از واقعیت زندگی اعتقادی من، پیش از ازدواج، بهطور کامل برای همسرم روشن نشد. نه از روی سوءنیت خودم، بلکه چون خودم هم تصور نمیکردم موضوع تا این اندازه در آینده زندگی مشترکمان اثر بگذارد. آن زمان فکر میکردم همین که به همسر آیندهام بگویم کلاس قرآن میرویم و برای مناسبتها جشن میگیریم، کافی است. راستش، خودم هم از اصل و باطن قضیه اطلاع چندانی نداشتم. کسانی مثل پدرم که اطلاع داشتند، فقط از من پرسیدند: «در مورد کلاسهایت گفتی؟» و من گفتم: «بله.» اما آنها نگفتند که این کلاسها لایههای پنهان و مسائل باطنی جدی دارند که لازم بود پیش از آغاز زندگی مطرح شود. نگفتند که اگر این مسائل ناگفته بماند، میتواند به اختلاف اعتقادی بیانجامد و زندگی را به آتش بکشد. مقدار کمی از اعتقادات خودم و انجمن را که میدانستم، برای همسر آیندهام گفتم، حتی با وجود اینکه چند شب مانده به مراسم و پس از چند ماه عقد رسمی گفتم اما برای شروع یک زندگی، آن مقدار کافی نبود. شروعی که بر پایه صداقت کامل نباشد، دیر یا زود فرو میریزد. و این را امروز به خوبی میفهمم. همسرم تنها خواستهاش این بود که بداند دقیقاً با چه مجموعهای روبرو شده و چرا برخی موضوعات پیش از ازدواج برایش گفته نشده بود. او انتظار پاسخ داشت، نه مقابله و بی احترامی نه بی محلی و بی تفاوتی. گفتوگو میخواست، نه قطع رابطه. اما هیچکس حاضر نشد پای این گفتوگو بنشیند.
بخش دوم: واکنش انجمن حجتیه و خانواده به بحران
حالا که بعد از سختیهای بسیار و تحقیق کردن فراوان، حقیقت انجمن حجتیه را شناختم، میفهمم انجمن برای مصلحت تشکیلات خودش، اجازه داد این ازدواج شکل بگیرد. پدرم از دوستان انجمنی تحقیق کردند و آنها هم تأیید کردند که این ازدواج «به صلاح» است. اما به صلاح چه کسی؟ امروز میبینم که آنها به این امید اجازه دادند این ازدواج سر بگیرد که تشکیلاتشان گستردهتر شود و یک خانواده دیگر را هم جذب کنند. اما حالا که وجود من و همسرم در کنار هم، از ما یک خانواده ضد انجمنی ساخته که علیه انحرافات انجمن به جهاد تبیین میپردازیم، دیگر هیچ مانعی برای از هم پاشیدن این زندگی نمیبینند. بلکه به راحتی کاری میکنند که من فکر کنم همسرم از اول قصدش جدایی و اذیت کردن بوده است. سالها در کلاسها درس خواندم و دین و اخلاق یاد گرفتم و فکر میکردم هرجا به مشکل بر بخورم، میتوانم از افراد کلاسها که مثل اعضای خانوادهام بودند، کمک بگیرم و روی آنها حساب کنم. به همین دلیل، اولین باری که خانم سبحانی علت نرفتم به کلاس را حدس زد و پرس و جو کرد و فهمید همسرم با کلاس رفتن من مخالف است با ایشان که استاد کلاسم بودند صحبت به میان آمد و کمک خواستم. ایشان در پایان راه حل «نیامدن به کلاس و صبر کردن» را پیشنهاد دادند. شاید این که در عمل برای حفظ آرامش و بقای خانواده کمکی کنند نسبت به منافع انجمن در اولویتشان نبود ؛ برداشتی که هنوز هم دوست دارم اگر نادرست است، کسی با دلیل و عمل آن را برایم اصلاح کند. انجمن، اصل و ذات خود را پنهان میکند و نامش را «تقیه» میگذارد. وقتی وجودش و انحرافاتش برای کسی یا کسانی عیان میشود، آن را کتمان میکند و خود را به نادیدن میزند، خود را پنهان و دور میکند تا کمتر ضربه بخورد. چرا آنها روی زندگی آدمها و جوانها ریسک میکنند تا بدون اطلاع از اعتقادات واقعی همسر و خانوادهاش ازدواج کنند و بابی باشد تا افراد بیشتری ابتدا عضو، و سپس جذب انجمن شوند. این پنهانکاریها، باعث مشکلات زندگی من شد.
از همان ابتدا که سراغ پدرم رفتم، از شبهههایی که همسرم مطرح میکرد سؤال کردم، اما هیچ جواب قانعکنندهای نگرفتم. جوابی که راه را نشانم بدهد، کمکم کند تا بفهمم چه درست و چه غلط است. فقط به سکوت و صبر دعوت شدم تا زمان بگذرد و مشکل خودبهخود حل شود. ای کاش همان موقع ماهیت حقیقی انجمن را به من و همسرم میگفتند و اجازه میدادند حالا با چشم باز تصمیم بگیریم و انتخاب کنیم. اما فقط زمان گذشت و این ناراحتیها، این سؤال پرسیدنها و جواب نگرفتنها، به ما فهماند که سؤالات ما خط قرمزی را شکسته که هر کسی به آن ورود نمیکند. انجمنیهای اطراف من هم متوجه مزاحمت ما و به خطر افتادن منافعشان شدند. بهتدریج رفتارهایی بروز کرد که به کدورت روی هم انباشته شده تبدیل شد و این کدورتها، بیاحترامی به همراه آورد. آن روزها، من فقط دنبال این بودم که احترام همسرم حفظ شود، که با اعتقادات همسرم و من که در این مدت تغییر کرده بود، کنار بیایند و بپذیرند و بیاحترامی نکنند. اما روزبهروز بدتر شد.
بخش سوم: تناقضهای آشکار در رفتار خانواده و انجمن
ما با پدرم تعارض منافع داشتیم. بهتر بگویم منافع تشکیلاتی انجمنی پدرم به خطر افتاده بود. این باعث شده بود رابطه محبتآمیز خانوادگی تبدیل به رابطهای پر از بیاحترامی شود. دیگر وجوه مشترک دیده نمیشد. خیلی تلاش کردم روی این وجوه مشترک تمرکز کنیم یعنی همان رویکردی که در اختلافات با دیگر اطرافیان هم داریم و مشکلات حل شود، اما نشد. پدرم از هرگونه صحبت کردن و برطرف شدن سوء تفاهمها دوری میکرد. و ما هم درگیر اختلافات بودیم و پنهان کنندهگان این اختلافها هم حاضر نبودند قدمی بردارند. کار به جایی رسید که گفتگوهای معمول هم شکل نمیگرفت. این قضیه آنقدر واضح بود که اطرافیان هم متوجه شده بودند و این برایم بسیار دردناک بود که پدرم گاهی فقط پاسخ سلام همسرم را میداد و هیچ حرف دیگری با او نداشت. تا جایی که متوجه شدم هر کسی هم که میخواست وارد شود و مشکل را حل کند، به نحوی مانعش میشدند و جلوگیری میکردند. این اتفاقات برایم پر از تناقض بود. پدرم همیشه میگفت آرامش و خوشبختی فرزندش برایش مهمترین چیز است. به همین دلیل، برای من قابل درک نبود که: چرا وقتی اختلافات جدی شد، هیچ تلاشی برای گفتوگوی مستقیم و حل مسئله انجام نشد؟ چرا همسر دختری که دوست دارد و هر کاری برایش میکند را نمیپذیرد؟ چرا او را دوست ندارد؟ چرا رابطهاش را با او درست نمیکند؟ چرا کسی که شش ماه اول ازدواجمان همسرم را دوست داشت و رابطه پدر و پسری با او داشت، بعد از مطرح شدن سؤالات و اختلافات درباره انجمن، رفتارش تغییر کرد؟ و حالا با وجود اینکه زندگی دخترش به مو بند است و دارد از هم میپاشد، چرا رفتارش را تغییر نمیدهد؟ کارها و اقداماتش خلاف دوست داشتن است. این برایم تناقض دارد. برای پدرم چیزی بیش از علاقه پدر و دختری اهمیت دارد که باعث میشود این رفتار را از خود نشان دهد و آن هم «مصلحت تشکیلات انجمن حجتیه» است.
بخش چهارم: پاسخهایی که هیچگاه دریافت نشد
قبل از اینکه با هر شخصی در موضوع انجمن آشنا بشوم و حرف بزنم، اول سراغ خود انجمنیها آمدم که مشکلم را حل کنند. به پدرم التماس کردم که جواب سؤالاتم را بدهد. هرچقدر سؤال میپرسیدم، فقط یک سری جواب ثابت میشنیدم: «انجمن حجتیه وجود ندارد.»، «جواب این سؤالات اعتقادی، مشکلی از زندگی تو رفع نمیکند.» ، « اعتقادات من به خودم ربط دارد، نه به تو و همسرت.» اگر به طور کلی اسم «انجمن» یا حتی «امام زمان» را میآوردم، ناراحت میشدند.
هنوز هم همینطور است. انگار به من حق نمیدهند که برایم سؤال پیش بیاید. هر حرفی که میزدم، آخر کار متهم میشدم به اینکه همسرم یا کسانی مغزم را شستوشو دادهاند که این حرفها را میزنم و این سؤالات را میپرسم. من را زیر سؤال میبردند تا مجبور نباشند به سؤالاتم جواب بدهند. من فقط میخواستم حرفهایم و درخواستم برای احترام به کسی که دوستش دارم و شریک زندگیام است، بشنوند و قبول کنند. همه اشخاصی که روزی آنها را قبول داشتم، از جمله اعضای خانوادهام، استاد کلاس انجمنم، دوستانی که با انجمن میشناختم، حتی سران انجمن شیراز که مثل بزرگترهای خانواده بزرگ انجمن هستند، انتظار داشتم حرفهایم و اتفاقات زندگیام را بشنوند، بفهمند این نگفتنها و سکوتها چه بلایی سر زندگیام آورده است.
اصلاً برای همین بود که حرف زدم و کمکخواستم. همه درخواستم از آنها این بود: شماها که فهمیدید من به خاطر انجمن و تعارض منافعش مشکل خانوادگی دارم، چرا پا پیش نگذاشتید؟ چرا قدمی برای حل مشکل بر نداشتید؟ اصلاً فرض کنیم همسرم اشتباه کرده و مطالبی اشتباه شنیده و مطرح میکند یا مسیر را اشتباه میرود. شما به عنوان یک بزرگتر، او را آرام میکردید. یا حتی به خاطر درست شدن مسئله زندگی مشترک دو نفر و رفع مشکلات بین آنها، توجیهی میکردید تا قضیه حل و فصل شود و همسرم آرام شود. ولی نکردید! اگر واقعاً او اشتباه میکرد، باید به درستی به او میگفتید: «این حرفهایی که به ما نسبت میدهی، اشتباه است.»
حتی به عنوان دختری که با او ازدواج کرده و پدری که عامل پنهان ماندن اختلافات بوده، به او نگفتیم که «اشتباه کردیم که همه چیز را نگفتیم و زندگی را بد شروع کردیم. قبول است، ولی تو بیا و سر زندگیت بمان.» میتوانستید به عنوان یک بزرگتر او را به آرامش دعوت کنید، ولی هیچیک از این کارها را نکردید. و با رفتار خود کار را خرابتر کردید. یادم میآید که گفتید: «میخواست چشمش را باز کند و همسر انتخاب کند.»! حتی وقتی من ابهاماتم را میپرسیدم، به من میگفتید: «حس بازجویی به ما دست میدهد.» یا میگفتید: «میخواهی ماموریت خود را انجام بدهی؟» شما هیچ کمکی نکردید و هیچ قدمی برنداشتید.
بخش پنجم: ناتوانی یا نخواستن؟
خانم ن.ق، یکی از صمیمیترین دوستان من در کلاسهای انجمن بود. قبل از اینکه من از همسرم جدا بشوم، از مشکلات ما خبر داشت. ولی هیچ کار مفیدی برای ما نکرد. کسانی مثل حاج باقر سبحانی(عضو شورای سرپرستی انجمن در استان فارس) که از نزدیک همسر من را میشناختند، ولی یک کلمه با او حرف نزدند و جلوی این جدایی را نگرفتند. شما که در جذب افراد بهایی و بیدین ادعا دارید و همه ساله مراسم و برنامهها و جشنهای جذاب و متنوع برگزار میکنید، چطور نتوانستید کاری برای جذب همسر من به خودتان یا ماندن پای زندگیاش بکنید؟ اگر سالها تجربه گفتوگو با افراد با دیدگاههای مختلف داشتید، انتظار داشتم همان تجربه برای حفظ یک خانواده هم به کار گرفته شود. حقیقتاً نتوانستید یا نخواستید؟ چرا نخواستید قدم بردارید و مشکل زندگی ما را مرتفع کنید؟ شما اگر میخواستید، میتوانستید با اخلاق و رفتار خوش، همسر من را هم جذب کنید. پس چرا نکردید؟ چرا اجازه دادید در زیر سایه شما و در حالی که شما اطلاع دارید، زندگی ما به این جا برسد و از هم بپاشد؟ هرچقدر فکر میکنم، میبینم در این مسئله و مشکل ما، «نتوانستن» برای حل مشکل نبود، بلکه «نخواستن» بوده است. خواستنی که یک روز تشکیلات میخواست زندگی ما شکل بگیرد و امروز همان تشکیلات میخواهد این زندگی به هم بخورد. به نفع تشکیلات انجمن نیست که زندگی ما پابرجا باشد.
بخش ششم: پرسشهای بیپاسخ من
از میان انبوه سؤالاتی که هیچگاه پاسخ داده نشد، اینها مهمتریناند: ۱. چرا پیش از ازدواج، حقیقت کامل انجمن حجتیه و لایههای پنهان آن به من و همسرم گفته نشد، در حالی که میدانستید این مسائل میتواند زندگی مشترکی را به خطر بیندازد؟ ۲. چرا وقتی اختلافات جدی شد و زندگی من در حال فروپاشی بود، هیچیک از بزرگان و اساتید انجمن قدمی برای میانجیگری و گفتوگو برنداشتند، در حالی که ادعا دارید برای جذب افراد با هر دیدگاهی توانمندید؟ ۳. چرا به جای پاسخ به سؤالات منطقی من، مرا متهم به «شستشوی مغزی» و «ماموریت» کردید و از پاسخگویی طفره رفتید؟ ۴. چرا پدری که همیشه میگفت خوشبختی فرزندش برایش مهمترین چیز است، حاضر نشد حتی یک جلسه گفتوگوی ساده برای مرتفع کردن اختلافات با همسر من داشته باشد؟ ۵. اگر واقعاً همسرم اشتباه میکرد، چرا با اخلاق و منطق او را قانع نکردید و به جای آن، راه سکوت و طرد را انتخاب کردید؟ ۶. اگر حفظ تشکیلات انجمن برای شما از حفظ یک خانواده مهمتر است، پس ادعای شما درباره ارزشهای اخلاقی و پرورش سرباز برای امام زمان(عج) و کار برای حضرت، چیست؟
بخش هفتم: نتیجهگیری و پیام نهایی
منی که امروز این متن را نوشتهام، تا آخرین روز عمر، اشخاصی را که در این انجمن بودند و به مشکل زندگیمان دامن زدند، نمیبخشم. آنها که میتوانستند برای حل مشکل قدم بردارند ولی برنداشتند را نمیبخشم. همه کسانی که سکوت کردند و نگاه کردند که زندگی ما چگونه از هم میپاشد را نمیبخشم. این اختلاف از وقتی که انجمنی بودن خانواده ما لو رفت، بین پدرم و همسرم بود، تا پدرم از منافع انجمنیاش دفاع کند. این بیاحترامیهای پدرم بود که زندگیام را به هم زد. چرا که همسرم مانع ادامه فعالیت من در انجمن شده بود. شاید هم انجمن میخواهد مانع فعالیت ما شود. انجمنیهایی که آنقدر ادعای اخلاق و دینداری دارید، بین این دو نفر مشکل را حل میکردید تا این زندگی به اینجا نرسد. تا یک طفل معصوم بدون مادرش بزرگ نشود و هم سایه پدر بالای سرش باشد و هم سایه مادرش. شما انجمنیها اگر میخواستید، میتوانستید چون کارهای سختتر از این هم انجام دادید.
جذب یک مسلمان که برای شما احترام زیادی قائل بوده و شما را از نظر خانوادگی قبول داشته - شما که در شیراز خانواده سرشناسی هستید - از جذب یک بهایی سختتر نیست؟ هنوز بعد از گذشت این همه سال، برای من سؤال اصلی این نیست که آیا میشد کاری کرد یا نه. سؤال من این است که آیا اصلاً تلاشی برای حل این اختلاف انجام شد؟ شاید بتوان گفت: بودن این شخص(همسرم) و البته من منتسب به انجمن، در عین حال که فعالیت ضد انجمنی داریم، به نفع تشکیلات انجمن نبوده و نیست. پس باید انجمن را به هر طریقی که میتوان حفظ کرد! تجربه شخصی من این بود که هر زمان میان حفظ روابط تشکیلاتی و حل اختلاف خانواده ما تعارضی به وجود آمد، من احساس کردم اولویت با حفظ تشکیلات بود. شاید دیگران تجربه متفاوتی داشته باشند، اما این چیزی است که من در زندگی خودم لمس کردم.
البته شاید فکر کنید این از هم پاشیدن باعث میشود تا ما دست از فعالیت بر ضد انجمن حجتیه برداریم، اما به شما اطمینان میدهم من تا آخرین روز عمرم تلاش میکنم حقیقت و ماهیت ذاتی انجمن را برای همه کسانی که محبت امام زمان(عج) را در دل دارند، مشخص کنم. تا ظهور حضرت، به حول و قوه الهی، تلاش میکنم مانع جذب افراد بیشتر به این تشکیلات بشوم و اجازه ندهم افراد بیشتری از این مصلحتاندیشیهای تشکیلاتی شما ضربه بخورند و جوانی و آینده و دین و دنیایشان تباه بشود.
سخن پایانی
در حالی این روایت را مینویسم که به ساعت حضور در محضر نزدیک میشویم. خدا کند این ماجرا به خیر بگذرد. هدفم دشمنی با شخص خاصی نیست. تنها میخواهم کسانی که در آینده ممکن است در شرایط مشابه قرار بگیرند، بدانند که تفاوتهای اعتقادی و وابستگیهای تشکیلاتی، اگر پیش از ازدواج با صداقت مطرح نشوند، میتوانند بنیان یک زندگی را متزلزل کنند. همچنین امیدوارم هیچ خانوادهای در زمان بحران، به جای گفتوگو و میانجیگری، با سکوت و بیتفاوتی روبهرو نشود.